تبليغاتX
حامد من
حامد من

عشق تو همیشه با من است..

گاهی

پرم از بهانه های کوچک

اما

هراسی نیست

دیگر صدای فاصله ها خاموش است

از تو

قابی ساخته ام برای نمردنمان.

آسوده باش

شاید

روزی حتی به یادم نماند

چه رنگی به تو می آمد..!

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 14:21 توسط مرجان| |

خسته شدم

 از خودم از عشق از رابطه

خسته شدم از رفتن از برگشتن از به هیچ رسیدن

 از فکر از انتظار از هدر شدن

 از درست از غلط از اشتباه

خسته شدم از دلم از احساسم از غم

از زمان از ثانیه از عقربه

از حرف از جمله از صدا

از نوشتن از سکوت از کلمه

 خسته شدم

از زنگ از شماره  از گوشی خاموش

از خاطره از دوست داشتن از حسادت از شکست

از خودم از اسمم

خسته شدم...

 

 

نوشته شده در جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:24 توسط مرجان| |

آسمان قفسي گشوده است

كه درون سينه ام دلتنگي ميريزد

بي حضور تو

صحنه خالي ست از

زندگي
.

نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 23:47 توسط مرجان| |
 

عجب

 از عشق !

با این همه داغی

همخوابه ی

اندوه سردست...

..

نوشته شده در دوشنبه هفدهم فروردین 1388ساعت 13:4 توسط مرجان| |

تولت مبارک عزیزم..!

امیدوارم سالهای سال زندگی کنی همراه با سلامتی...

می دونم که دیگه این آخرین تبریک منه..به اندازه ی تمام سالهایی که دیگه تو رو ندارم و نخواهم دیدت بهت تبریک می گم در خیالم تو آغوشت می گیرم و می بوسمت...بدون که اگه بیست یا سی یا چهل ساله دیگه هم بگذره من یادم نمیره که بیست و دو اسفندروز تولدتته با آرزوی اینکه شاد باشی و از زندگی لذت ببری....

.................................................................................................

حالا دیگه تو رو داشتن خیاله

دل اسیره آرزوهای محاله

غبار پشت شیشه دیگه رفتی

ولی هنوز دلم باور نداره

حالا راه تو دوره دل من چه صبوره

کاشکی بودی و می دیدی زندگیم چه سوتو کوره

آسمون از غم دوریت حالا روز وشب میباره

دیگه تو ذهن خیابون منو تنها جا میذاره

خاطره  مثه یه پیچک می پیچه تو تنه خستم

دیگه حرفی که ندارم دل به خلوت تو بستم...

ابی.......

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت 9:51 توسط مرجان| |

فقط بیست دقیقه برای من طول کشید

تا به اندازه ی عمرم

 پر شوم از تحقیر شدن

..

گرچه لبریزم از گیجی و تلخی و

چیزی

در مایه ی همه ی بدیهای دنیا در من انباشته شده

اما می گذرد مثل عمر

و پایان دارد مثل مرگ...

چه احساس بی اهمیتی.. نه؟

من دیگر یقین دارم

که عشق همیشه تنهاست

و....و

آخرین جمله ی من...

دلم برایت تنگ شده.!

..

خداحافظ

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 15:2 توسط مرجان| |

عشق من

اگر دنیا هزار بار دیگر برایم از نو شروع شود

اگر صدهزار بار دیگر تازه متولد شوم

اگر زمان قرنها عقب و جلو شود برای من..

دوبار بسوی تو خواهم آمد.!

..

خیلی دوستت دارم

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387ساعت 9:45 توسط مرجان| |

عزیز دلم  حامد مهربونم دوستت دارم  ...

چند روز پیش شیوا واسم یه ایمیل تهدیدآمیز زد که مبادا

روز والنتاین رو تو وبلاگت چیزی بنویسی و حس غربزدگیت گل کنه..

منم از اونجایی که دلم نمی خواد بگم غربزدم و یکمی هم تهدیدشو جدیدی گرفتم  پس در نتیجه این روز عشق که متعلق به دیار کفره را  با یه بوس و چشمک یواشکی بهت ازاینجا تبریک می گم...

گرچه هر روز من با تو روز عشقه و همه ی احساسم و عشقم هدیه به توست و وجود همچین روزای یکمی واسم فرمالیتست..

من عاشقتم و زندگی من تویی.............

 

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 20:42 توسط مرجان| |

نزدیک ..دور

گرسنه ..سیر

رها.. اسیر

دلتگ..شاد

آن لحظه ایی که بی تو سراید مرا مباد!

مفهوم مرگ من در سرافرازی تو..در کنار تو

مفهوم زندگیست.

معنای عشق نیز

در سرنوشت من

با تو ..همیشه باتو

برای تو زیستن....

نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387ساعت 20:32 توسط مرجان| |

چشمانت
نیشتریست در قلب من
دردناک اما دلپذیر
در برابر باد می پایمش
و با آن ضربتی عمیق می زنم به شب
، به درد ،
زخمش چراغان می کند تاریکی را
و حال مرا به آبنده پیوند می زند !

.........

و تو
واژگان روی لبان منی !
تو اتشی و
تو آبی !

.....................

و هنوز
تو زیبایی 
همچون زمین ،
همچون بهشت!

*******************

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 19:1 توسط مرجان| |